|
درگذشت استاد شهیدی
نگاهي به زندگي استاد سيدجعفر شهيدي
روايتگر تاريخ اسلام و حافظ فرهنگ ايران
استاد سيدجعفر شهيدي
كه سالها در راه روشن كردن زواياي تاريخ اسلام، قلم زدن دربارهي زندگي
ائمهي اطهار (ع) و واقعهي عاشورا تلاش كرده بود، در ماه محرم چشم از اين
دنيا فروبست. به گزارش بخش ادب
خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، اين مورخ و پژوهشگر پيشكسوت حدود ساعت
11 امروز يكشنبه 23 ديماه همزمان با چهارمين روز ماه محرم و ماه شهادت
امامي كه عاشقانه براي او و خاندانش نوشته بود، پس از تحمل مدتي بيماري در
منزل شخصي خود از دنيا رفت. شهيدي كه در سال پاياني
هشتمين دههي زندگي پربار خود بهسر ميبرد، همچنين سالها براي آموزش
دانشجويان، فرهنگنويسي در لغتنامهي «دهخدا» و نوشتن براي حفظ فرهنگ اين
سرزمين تلاش كرده بود. او در راه اعتلاي اسلام و ايران ذرهذرهي وجود خود
را گذاشته و گذشته بود و حالا بخشي از فرهنگ ايران وامدار نام سيدجعفر
شهيدي است...
ادامه مطلب
| +| نوشته شده توسط در یکشنبه 23 دی1386 و ساعت 6:24 بعد از ظهر |
به یاد قیصر...
دردهای من جامه نیستند تا ز تن در آورم چامه و چکامه نیستند تا به رشته ی سخن درآورم نعره نیستند تا ز نای جان بر آورم
دردهای من نگفتنی دردهای من نهفتنی است...
ادامه مطلب
| +| نوشته شده توسط در یکشنبه 13 آبان1386 و ساعت 1:55 بعد از ظهر |
بوردیو و پسامدرنیسم
چندی قبل در ایمیلی از استاد ناصر فکوهی دو سئوال در مورد پیر بوردیو جامعه شناس فرانسوی پرسیدم٬ استاد نیز بزرگوارانه پاسخ یکی از سئوالهای مرا در سایت شخصی خود (کلیک) ارائه داده بودند. ضمن تشکر از استاد٬ این سئوال و جواب کوتاه را در اینجا می خوانیم:
نظر بوردیو درباره پسامدرنیسم به طور کلی چیست و در کدام کتابش به این موضوع پراخته است؟
موضوع پسا مدرنیسم به طور مشخص و بیشتر به صورت تلویحی تقریبا در تمام کتاب های بوردیو که پس از سالهای نیمه دهه 1980 نوشته است، دیده می شود. اما به صورت صریح در کتاب تاملات پاسکالی(1997) و همچنین در کتاب «پاسخ ها»(گفتگو با لوئیک واکان)(1992) به موضوع پسامدرنیسم پرداخته است. نظریه بوردیو در این زمینه را که به ویژه بر «ساختار شکنی» متمرکز است را نمی توان از دیدگاه او به طور کلی درباره فلاسفه(و نه فلسفه) جدا کرد. همانگونه که او فلاسفه را مورد انتقاد قرار می دهد که اغلب با پناه گرفتن در پشت سر یک گفتمان انتزاعی، شرایط شکل گیری اجتماعی این گفتمان را پنهان کرده و این گونه وانمود می کنند که چنین گفتمانی می تواند به صورتی «انتزاعی» و «فراواقعی» وجود داشته باشد و در قالب یک متن عمل کند. درباره پسا مدرن ها نیز بوردیو بر آن است که بیش از اندازه نسبت به ساختار شکنی و تقد موضوع ، دارای توهم هستند و گمان می کنند که با یک گفتمان ساختارشکنانه و به شدت انتقادی می توان به خودی خود واقعیت را تغییر داد، گویی «متن» بتواند جایگزین واقعیتی شود که در اشیاء و در کالبدها جای گرفته و گویی با یک مقاومت گفتمانی بتوان مقاومت مادی را برای حفظ سلطه های واقعا موجود از میان برد. در بخشی از تاملات پاسکالی می خوانیم: «این بی شک نوعی بت واره گرایی (فتیشیسم) از نوع مدرسی آن است که کسانی که خود را پسامدرن می نامند را به آنجا می کشد که به همه واقعیت های فرهنگی و حتی به جهان اجتماعی ، جایگاه متون خودمختار و خودزا و دارای قابلیت تحمل یک نقد صرفا از درون را بدهند: برای مثال در برخی از نقدهای فمینیستی می بینیم گرایش بدان وجود دارد که کالبد مونث، موقعیت مونث و جایگاه پایین زنان را صرفا محصول یک ساخت اجتماعی نمایشی بدانند و فراموش کنند که کافی نیست که زبان یا نظریه را تغییر داد تا واقعیت عوض شود(...) بنابراین هر چند مفید است بگوئیم جنسیت، ملت، قوم یا نژاد ساخت های اجتماعی هستند، اما ساده اندیشانه و به همین جهت خطرناک است که گمان کنیم و دیگران را به این گمان واداریم که کافی است این محصولات ساختگی اجتماعی را در مراسمی نمایشی از «مقاومت» ساختارشکنی کنیم تا آنها را نابود کنیم: این در واقع فراموش کردن آن است که اگر مقوله بندی انسان ها بنا بر جنسیت، نژاد یا ملت، ابداع هایی نژادگرایانه، جنسیت گرایانه یا ملی گرایانه هستند، بهر رو در عینیت نهادها یعنی در چیزها و در کالبدها جای گرفته اند. و همانگونه که ماکس وبر می گفت: هیچ چیز یک جنبش را، چه کارگری و چه غیر کارگری، بیشتر از آن تهدید نمی کند که «ریشه اهدافش در عدم شناخت از روابط واقعی قرار گرفته باشد» و بهر رو می توان در باره واقعیتی که توجهی به مقاومت خود «واقعیت» نمی کند، شک کرد.»(ص. 130). با این صف باید توجه داشته باشیم که بودریو همچون فوکو و دریدا ( که دوست قدیمی اش بود) معتقد بود که دانش و سایر مقوله بندی ها، ابزارهایی در دست قدرت(نمادین) هستند و ساختارهای گفتمانی اغلب به مثابه پیش ساختارهایی اجتماعی عمل می کنند که به ساختارهای ساختار دهنده می رسند( نگاه کنید به «پاسخ ها» ص. 38).
| +| نوشته شده توسط در شنبه 23 تیر1386 و ساعت 11:56 قبل از ظهر |
تکامل معرفت دینی
سیری در تکامل معرفت دینی عبدالکریم سروش
1-در نقد جریانهای روشنفکری ایرانی باید گفت که تلاش برای یافتن الگویی عام که بتواند گونه های مختلف این روشنفکران را گرد آورد کار سختی نیست اما دستیابی به الگویی عام برای طرح پروژه ای تازه با بن بست مواجه می شود. چرا که تجربه روشنفکری ایرانی به ویژه روشنفکری دینی که یکی از آخرین مراحل آن است، نشان می دهد که دیگر نمی توان دیدگاههای مختلف روشنفکری ایرانی را تحت الگویی عام درنوردید و در یک دیدگاه تازه با تکیه بر یک بنیان مرکزی وحدت بخشید بلکه مساله اصلی امروز ما مرکز زدایی از جریانهای روشنفکری است؛ این جریان در معنای کلان آن به نحوه ای از انحاء دچار نوعی بنیادباوری و یا بنیادگرایی است که امکان دیالوگ و همزیستی این روشنفکران را دچار خدشه می کند وهر یک در جریان برخورد و باز برخورد با ذیگری به جای نقد آن، دست اندر کار نفی دیگری می شود و در نهایت به دنبال دست یافتن به نوعی هژمونی در گفتمان روشنفکری است. صد البته این جریانها هنگامی که با قدرت سیاسی پیوند می خورند فجایع فکری زیانبارتری را خلق می کنند. به معنایی صریحتر هر یک از گفتمانهای روشنفکری در ایران همواره به مثابه یک کلان روایت صلب و سفت و سخت ظاهر شده اند.
2-ایده ئو لوژی زدایی روشنفکران ایرانی (به ویژه گروه موسوم به روشنفکران دینی) در سالهای میانی انقلاب ، اگرچه منجر به گفتمان سیاسی و اجتماعی دوم خرداد شد اما باز هم در دام نوعی کلان روایت افتاد. اوج این " ایده ئولوژی زدایی ایده ئولوژی زده" در روشنفکران دینی ظهور می کند.
مساله دین " اقلی و اکثری" نزد سروش صورت بیان یک روشنفکر دینی از نقش دین و جامعه است که روشنفکر موسوم به سکولار نیز آن را بنا به روایت خود مطرح می کند. روشنفکر موسوم به سکولار ، دین را به حوزه خصوصی هدایت می کند تا شان آن حفظ شود ولی روشنفکر دینی از دین آن چیزی را می پرسد که به زعم روشنفکر دینی ، دین توان پاسخگویی به آن را دارد و بر این مبنا شان آن حفظ می شود. رویه هر دو گروه موسوم به روشنفکر یکسان است با این تفاوت که یکی نام خود را روشنفکر دینی نهاده است و دیگری را روشنفکر دینی ، در جهت آنکه برای خودش هویتی دست و پا کند، سکولار نام می نهد. [در حالیکه روشنفکر موسوم به سکولار به همان عنوان روشنفکر صرف قانع است]
روشنفکران دینی مثل سروش ، گفتمان شریعتی را گفتمان سرخ می نامند و گفتمان خودشان را گفتمان دموکراتیک وسبز. باید گفت برای رسیدن به یک گفتمان دموکراتیک ، در عوض آنکه نیاز به یک گفتمان رنگین و یکرنگ و یکدست باشد، باید خصلتی " رنگین کمانی" در میان گفتمانها پرورش یابد و به رسمیت شناخته شود. قول به یک رنگ و یکرنگی همچنان در گفتمان بنیاد باور اسیر می ماند. گفتمان سبز امثال سروش با همه مزایای آن ، اگرچه مدافع سرسخت کثرت گرایی است اما کثرت گرا نیست و تنها می خواهد برای خودش در میان گفتمانها ( و تو بگو قدرت) جایی باز کند.
3-تفکر نظری دکترعبدالکریم سروش را می توان به سه مرحله اصلی تقسیم کرد. این مراحل سه گانه بر مبنای کارهای فکری او در سه دهه اخیر از یکدیگر جدا می شوند. اندیشه های سروش در طی این مراحل دارای خصلتی دیالکتیکی بوده است به این معنا که در هر مرحله ، مرحله پیشین را می زداید و همچنین آن را گامی به جلو می راند. این خصلت صرفا معطوف به مراحل سه گانه ذکر شده نیست بلکه خود این مراحل نیز به نوبه خود از این ویژگی دیالکتیکی که واسازی و نوسازی درونی این تفکر را با هم انجام می دهند، برخوردار است.
مرحله نخست فکر سروش یعنی دهه 60 خود به دو دوره اصلی تقسیم شدنی است: نوشته های آغازین او در اوایل انقلاب و دهه 60 که هر یک را می توان ادامه طریقه مرحوم مطهری در مقابله و مواجهه با مارکسیسم و همچنین علم زدگی مد روز دانست. سروش در کتابهایی مثل " علم چیست،فلسفه چیست؟ " ، " دانش و ارزش " ، " ایده ئولوژی شیطانی " با تکیه بر فلسفه علم پوپر و نقدهای لیبرالیستی بر مارکسیسم به ستیز با علم زدگی و جبرانگاری تاریخی و مارکسیسم ایرانی می رود.
نوشته های نیمه دوم دهه 60 مثل تفرج صنع گامی به جلوتر بر می دارند. در آنها مدرنیته و نسبت ما با آن مورد توجه قرار گرفته است اما مدرنیته نزد او تنها به غرب و در نهایت تکنولوژی و عوارض آن فرو کاسته شده است و تئوری ساده دلانه گزینش از غرب توسط او ارائه می شود. خوشدلی او آنجا به اوج می رسد که در برابر مساله تکنولوژی و عوارض آن یا به قول خودش " صناعت " ، توصیه او " قناعت اخلاقی " است که نوعی اخلاق فردی را در مقام راه حل شفادهنده به کل جامعه تجویز می کند. این سروش همچنان ته مانده پیش فرضهای گفتمان " غربزدگی " و " ایده ئولوژی" را که بعدها در نقد آن صراحت بیشتری به خرج داد ، بر دوش خود حمل می کند.
سروش دهه 70 در کتابهای " قبض و بسط تئوریک شریعت" و " صراطهای مستقیم " آشکار می شود و در " بسط تجربه نبوی " به اوج می رسد. سروش اخیر ، اگرچه دلش در گرو پیش فرضهای کلاسیک اسیر است اما عقلش سخت به پلورالیسم ، آن هم از نوع دینی آن دلبسته است. در این دوره سروش با تکیه بر معرفت شناسی در پی بنا کردن بنیان تازه ای برای یافتن نسبت دین و امر نو و حل نزاع امر تاریخی و فراتاریخی در باب گوهر دین ومعرفت دینی است. در هر سه کتاب فوق که هر یک به ترتیب دوره های درونی مرحله دوم کار فکری سروش را تشکیل می دهند، او نظریه ای پلورالیستی را بسط می دهد که حاوی تناقضات منطقی ریشه ای است که سروش در حل آنها چندان موفق نبوده است اما نقاط روشن و آگاهاننده ای نیز با خود دارند که روشنفکری ایرانی و به طور خاص روشنفکری دینی را دلیرتر و صریحتر می سازد.
سروش سوم یعنی سروش دهه 80 ، در باب غرب و مدرنیته و همچنین نسبت دین و سنت با آن به بصیرت عمیق تری دست یافته است. او به خوبی آگاه شده که مدرنیته صرفا قابل تحویل به غرب و تکنولوژی آن نیست و مدرنیته در مقام یک دوره تاریخی ، باغی نیست که بتوان از آن گلچین و گزینش کرد ، بی آنکه خاری در چشم سنت و دین فرو رود.
به طور کلی مراحل سه گانه فکر سروش مسیر گسست و رهایی فکر او از سه دسته پیش فرض بوده است یا حداقل چنین می نماید: متافیزیک یونانی ، الهیات دینی و عقل گرایی عصر روشنگری.
توجه او به متافیزیک یونانی در شرحی که از آراء ملاصدرا و نظریه حرکت جوهری ارائه می دهد، تبلور می یابد. او " نهاد نا آرام جهان " را [به عنوان بقایای فکر ارسطویی] در برابر " نظریه مارکسیستی دیالکتیک " به کار می گیرد تا به زعم خود "توحید " را به جای " تاریخ" بنشاند. او بعدها در فربه تر از ایده ئولوژی صراحتا فلسفه اسلامی را نوعی فلسفه ارسطویی می نامد که باید با نقد آن ، از آن عبور کرد.
الهیات دینی نیز که رشته اصلی و اساسی کار سروش است و هسته نگرش وی در قول به وجود ذاتی غیر تاریخی دین را تشکیل می دهد. به واقع می توان گفت درونمایه اصلی آثار سروش ، اگرچه نقد سنت دینی و دین سنتی است، ولی نخست انکه او از سنتی که نقد می کند نه تنها رهایی نیافته است بلکه بیشترین تاثیر را نیز سلبا و ایجابا از آن اخد کرده است.
علاقه و باور شدید به علم و روشهای تجربی نیز ارثیه ای است که از عقل گرایی عصر روشنگری برای او به جای مانده است. اولویت مبحث شناخت در نظرات او و قول به وجود حقیقت ثابت و واحد و همچنین اخلاق گرایی شدید او همگی می توانند در شمار تاثیرات عصر روشنگری در فرهنگ و فکر معاصر به شمار آیند. اینکه سروش بنیان دین و رسالت دین و حتی حکومت دینی را اخلاق و ساختن جامعه ای اخلا قی می دا ند یاد آور آراء کانت در زمینه دین است. در این باره سخن بسیار می توان گفت...توجه او به روش شناسی تجربی برای علوم انسانی نیز در همین بستر قابل طرح است.
در هر سه دوره مذکر سه مضمون مرکزی در اندیشه سروش در جریان و سیلان بوده است: اخلاق ، عرفان و علم. شاید بتوان – مسامحتا – این سه مضمون را به نوعی ، خواه به طور سلبی و خواه به طور ایجابی ، با سه سنتی که پیش فرضهای ناخودآگاه فکر سروش را شکل می دهند ، متناظر دانست.
به طور کلی سروش اول، سروش حیرت است که چندان از مدرنیته و حتی تاریخ سنتی که آن را شرح یا نقد می کند ، آگاهی مبتنی بر تامل ندارد. سروش دوم ، سروش دقت است که به شکلی از آگاهی معرفت شناختی از مدرنیته دست یافته و می خواهد آن را به دین و سنت تسری دهد؛ نهایت انکه سروش سوم ، در حال دستیابی به خودآگاهی برای عبور از این دو مرحله است تا از تفکر " یک بام و دو هوای خود" در دو دهه گذشته فاصله بگیرد. مشکل اصلی اندیشه سروش به ویژه در دو مرحله نخست ، احکامی است که او به طرزی شتابزده از خود صادر می کند، مشکل دیگر آنکه سروش در دو مرحله نخست تفکر خود ، هم با اندیشه خویش و هم در برابر موافقان و مخالفان خود دچار نوعی "رو در بایستی" ضمنی و تلویحی است؛ نه به این معنا که او اهل جدل نباشد و یا در برابر دیگران سکوت اختیار کند ( که صد البته او نه اهل سکوت است و نه فارغ از مجادله) بل به این معنا که او به سبب آنکه خصلت گزینش ، جزئی از ویژگی های اساسی فکر اوست، دائما در عوالم مختلفی چون " جدید و قدیم" و " سنتی و مدرن" در حالت تعلیق باقی می ماند. میل به پیشروی او با گرهی که پایش در گذشته خورده است، در درگیری همیشگی است و حتی گاهی سرکوب نیز شده است. با این همه امروز سروش از یک روشنفکر جهان سومی بیرون از گفتمان مدرنیته – اگر چه دیر – گسسته است و به گفتمان مدرنیته قدم نهاده است. اندیشه های او از خصلتی که بسیار بر آن تاکید دارد جدا نیست: تحول و تکامل فهم و معرفت دینی او در مسیر زمان.
مفهوم فهم که در تعبیر " معرفت دینی" بیان می شود و همچنین رویکرد تکاملی به تاریخ نیز از جمله مضامینی اوست که او را خواسته یا ناخواسته ، به صورت ضمنی و تلویحی به سنت هگلی و یا مارکسیستی و حتی هایدگری و هرمنوتیکی (که همیشه منتقد و حتی دشمن آنها بوده است) نزدیک می کند.
بحث اصلی این نوشته ، پی گیری سروش دوم و برخی درونمایه های متافیزیکی و بنیادباورانه ( تو بگو بنیادگرایانه) اندیشه اوست که با پلورالیسمی که داعیه آن را دارد، جور نمی افتد.
4- سروش در "قبض و بسط تئوریک شریعت" هم به وجدگوهر ثابت دین اعتقاد دارد و هم به وجود یک معرفت دینی کامل و صحیح؛ او در هر دو مورد قایل به ذات و همچنین قایل به نوعی حقیقت یگانه است. همه دستاورد او این است که دین و معرفت دینی را از هم باز می شناسد؛ اما این رویه تا رسیدن به یک نظریه پلورالیستی راه درازی را در پیش دارد. معرفت دینی صحیح یعنی امکان دستیابی خواننده به منظور اصلی مولف نزد سروش از پیش مسلم فرض شده؛ و طبیعتا ادعای وجود گوهر ثابتی برای دین نیز مستلزم داشتن شناختی پیشینی از این گوهر تغییرناپذیر ازلی – ابدی است که شاید همان دستیابی خواننده به منظور اصلی مولف محسوب شود. اینکه مولف کیست و چیست و رابطه مولف و متن و خواننده از چه قرار است ، در سراسر قرن بیستم و حتی قبل از آن تفضیلا مورد بحث قرار گرفته است و بیشتر نحله های فکری و ملل فلسفی نتوانسته اند امکان پذیری راهیابی به عالم ذهنی مولف را به سادگی بپذیرند.
حال مشکل اینجاست که قول به وجود بنیاد و ذات ثابت برای دین و همچنین یک معرفت دینی صحیح ، ما را با مساله معیار صدق و کذب این معرفت دینی با اصل دین مواجه می کند. یعنی باید ابتدا از اصل دین شناخت ماتقدم داشت تا بتوان فهم سره را از ناسره و معرفت درست را از نادرست از هم باز شناخت.
از دیگر نقاط مبهم نظریه سروش ، موضوع " تکامل معرفت دینی" است : همزمان با تکامل و پیشرفت سایر حوزه های شناخت بشری معرفت دینی نیز کامل تر و پیشرفته تر می شود. بازهم پاسخ مساله معیار کمال و پیشرفت را به سادگی نمی توان در آراء سروش دنبال گرفت. همچنین این تلقی پیشرفت خطی از معرفت و تاریخ ما را با این سئوال تنها می گذارد که سرنوشت "فهمهای متکثر" در این میانه به کجا می انجامد زیرا همه فهمها نمی توانند بر طبق قبول وجود یک معرفت صحیح ، فهمهایی صحیح به شمار آیند و اصلا چه لزومی به اثبات وجود چنین فهمهایی!؟
در اینجا سروش تناظر میان "واقعیت و شناخت" و "طبیعت و علم" را به تناظر "دین و معرفت دینی" تبدیل کرده است. این تناظر نه تنها حاکی از ذهن علم باور سروش است بلکه از درونمایه "پوزیتیویستی" فکر او حکایت دارد که همچنان گرفتار علم باوری برآمده ار عصر روشنگری و پیش فرضهای به بن بست رسیده آن است. سروش اگرچه
در تلاش است تا کثرت مناظر دید را ثابت کند ولی منظری کامل و مشرف به همه چیز را به گونه ای سوبژکتیو می پذیرد (همان معرفت دینی صحیح).
5- نظریه سروش را می توان در چند گزاره خلاصه و تحلیل کرد:
۱-معرفت دینی و دین اموری جداگانه هستند.
2-می توان از دین ، فهمهای متکثری ارائه داد.
3-دین دارای گوهر ثابت ازلی – ابدی است.
4-معرفت یا فهم دینی صحیح و اصیلی وجود دارد که با اصل دین سازگار و منطبق است.
5-فهم از دین وابسته به معارف و فهمهای بیرون از دین است.
6-همرا با تحول معارف و فهمهای بیرون از دین ، فهم و معرفت دینی نیز تحول و تکامل می یابد.
گزاره های (5 و 6) بی شک گزاره های دقیقی هستند و دو گزاره اول نیز به عنوان پیش فرضهای اصلی و یا نتایج نهایی بحثهای سروش مطرح شوند. با این حال مساله دقیقا حل تناقض میان دو دسته گزاره ذکر شده با گزاره های (3و4) است. سروش صحت یک معرفت دینی و تعیین آن را به عالم دین واگذار می کند اما مگر نه اینکه خود عالم دینی نیز بر طبق نظر سروش توان برخورداری از معرفت دینی خاص خودش را دارد و باید معرفت دینی خودش نیز مورد مداقه قرار گیرد و صدق و مطابقت آن با اصل دین تعیین گردد. او البته به شیوه دکارت از " فهم روشمند " سخن می گوید اما روش را هرگز مشخص نمی کند. (شریعت صامت نیز در نظریه سروش هر جا که او نیاز دارد، یعنی اکثر موارد، ساکت و صامت است و هر جا که او اراده کند، سخن می گوید؛ یعنی هنگامی که او به طرز وحشتناکی در تناقض گزاره های 3 و 4 با سایر گزاره ها گیر می افتد.)
در واقع سروش با گزاره های (3و4) اصول سنت دینی و دین سنتی را بیان می کند و بر آن است تا در این سنت همچنان باقی بماند. با گزاره های (5و6) ، سروش جا پای متفکران دینی اهل احیاء مثل سیدجمال و مرحوم مطهری می گذارد که تلاش می کردند تا دین را از "درون" با پیشرفتهای عالم "بیرون" به ویژه علم آشتی دهند. گزاره های (1و2) نیز در مقام خواست اصلی سروش، گزاره هایی در پی واسازی یا شالوده شکنی (Deconstruction) هستند که با تکیه بر " فهم و کثرت آن" نوسازی و بازسازی (Reconstruction) پلورالیستی دین را پی می گیرند.
تناقض این گزاره ها با یکدیگر در تلاش ناکام سروش در حل نسبت " امور تاریخی و غیرتاریخی" ، "ابدیت و زمانمندی" و " متناهی و غیرمتناهی" ریشه دارد که در طی تاریخ فلسفه سابقه مدیدی دارد و در سروش تحت عنوان " ذاتی و عرضی دین" اوج می گیرند: ذاتی به منزله گوهر ضروری و غیرتاریخی دین و عرضی به منزله امور تاریخی و تغییرپذیر.
6- تاقض نظریه سروش در قبض و بسط آنجا نمایان میشود که او اگر چه به " مقتضای دستگاه ادراکی آدمیان" توجه دارد اما " ساختار چند پهلوی واقعت" را چندان منظور نظر قرار نمی دهد. این مساله در صراطهای مستقیم دنبال شده است. در اینجا شریعت صامت ، دیگر محتاج تفسیر است و باید به صدا درآورده شود. سروش با این نگاه از عناصر غیرتاریخی دیدگاهش تا حدودی فاصله می گیرد و بر تفاسیر متنوع و متکثر تاریخی تاکید می کند. با این همه او همچنان به وجود ذاتی برای دین قایل است؛ جالب آنکه در صراطهای مستقیم ، سروش بر مبنای دیدگاهی پلورالیستی "هیچ تفسیر واحدی" را در باب فهم متون دینی نمی پذیرد. علی رغم این، او همچنان فهمها را از دین تلفیقی از حق و باطل می داند که مثل آراء گذشته او ما را برای بازشناسی حق از باطل و بالعکس محتاج معیار و محکی برای صدق و کذب می کند. سروش با طرح این نوع تلفیق ها بازهم در گفتمان حقیقت باور باقی می ماند. هرچند او سخن از حق بودن دین را به خالص بودن دین فرو می کاهد ولی این امر نیز او را از بند تناقضات پیشین نمی رهاند.
7- راه سروش در رسیدن به پلورالیسم سر راست و رو راست در کتاب "بسط تجربه نبوی" ادامه می یابد و او از وجود گوهر ثابت دینی می گذرد و به تاریخی بودن و انسانی بودن دین در کنار فهم دینی می رسد و دین را نیز به همرا معرفت دینی به نوعی تجربه دینی تحویل می کند. دین و اختصاصا اسلام نزد سروش بر مبنای تجربه نبوی و منازعات تاریخی دینداران به شکلی تدریخی تولد وتکون یافته است؛ او همچنان درگیر این مساله نیز باقی می ماند که بشری دانستن دین و تاریخی بودن وحی هیچ تعارضی با روح قدسی ادیان و سویه فراتاریخی و فراطبیعی آن ندارد اما چندان توضیحی برای این عبارات کلی ندارد.
به هر حال سروش اگرچه با جداسازی دین از معرفت دینی و همچنین بحثهای درون دینی و برون دینی گامهای بلندی در نواندیشی دینی معاصر برداشته است اما روایت معرفت شناسانه وی در بند برخی تناقضات درونی گرفتار می ماند. توجه او به اخلاق برای توجه به وجه فردی دین و به عرفان در جهت برداشتی مبتنی بر تساهل از دین با همه خصوصیات مثبت انکارناپذیر آن با سئوالات فراوانی درگیر است که با عبور از سطح این گفتمان به پس پشت نظریات وی سر باز می کند و بی پاسخ می ماند...
| +| نوشته شده توسط در جمعه 22 تیر1386 و ساعت 3:26 بعد از ظهر |
پوپولیسم
پوپولیسم : دیالکتیک دموکراسی و دیکتاتوری
۱-نزد فیلسوفان مکتب فرانکفورت خرد دارای دوسویه رهایی بخش و سرکوبگر (وسلطه گر) است. آدورنو و هورکهایمر در دیالکتیک روشنگری ، فاشیسم را ذیل همین خرد ابزاری تببین می کنند؛ خردی که با ساختن ایده ئولوژی به ورطه گمراهی افکنده شده و به "تهییج کورکورانه زندگی کور" پرداخته است. عقل ابزاری به طبیعت ، انسان و مناسبات انسانی به دیده ابزاری و سودانگارانه می نگرد. فاشیستهای نیمه اول قرن بیستم با نگاه ابزاری خود به سیاست و فرهنگ واز همه مهمتر دموکراسی و با انحصارطلبی و سرکوبگری بی مثال خود "دیکتاتوری" را بنیان نهادند که مصایب عظیمی را بر بشر قرن گذشته تحمیل کرد؛ نیم قرن جنگ سرد و همچنین منازعات موجود در خاورمیانه ارثیه ای است که از جنگ جهانی دوم برای انسان قرن بیست و یکم باقی ماند.
۲-در زمانه ای که فاشیسم و نازیسم ظهور کردند دموکراسی هنوز به شعاری همگانی در سطح جهانی مبدل نشده بود و مانند زمانه ما به مرتبه یکی از پیش فرضهای فکری-فرهنگی نرسیده بود. دار و دسته هیتلر آنگونه که کارل مانهایم در رساله دموکراتیک شدن فرهنگ می گوید نوعی "دیکتاتوری را ترتیب داده بودند که تنها در نظامهای دموکراتیک رشد می کنند." مانهایم از نوعی "سیالیت" در جامعه دموکراتیک یاد می کند که سبب وقوع چنین دیکتاتوریهایی می شود. اگر اندکی بی پیرایه تر سخن بگوییم سیالیت شاید همان کثرتی است که در یک جامعه دموکراتیک وجود دارد. در جوامع دموکراتیک ، به ویژه امروز ، عقاید و آراء در همه سطوح جامعه و نهادهای موجود در آن به طرزی متکثر و سیال قابلیت ظهور و بروز دارند. با این تعبیر نباید دموکراسی را صرفا به پدیده ای سیاسی فرو کاست چراکه وجه اساسی دموکراسی یا دموکراسی خواهی ، نوعی " فرهنگ دموکراتیک " یا تلاش برای دستیابی به این فرهنگ دموکراتیک است؛ دموکراتیک شدن فرهنگ ، دموکراسی سیاسی را نیز در پی دارد.
سیالیتی که مانهایم از آن نام می برد، نزد مردمی که گرایشات دموکراتیک را درونی و نهادی نکرده اند تحت عنوان " هرج و مرج " فهمیده می شود. چنین آدمهایی تاب منازعات و مناقشات و در نهایت رقابتهای لازم در یک دموکراسی را ندارند و به نوعی از دیکتاتوری مونیستی پاسخ مثبت می دهند تا در مقام " دیگری بزرگ " از غیب برآید و کاری بکند. مانهایم در همان رساله اشاره می کند که " همانطور که دموکراسی سیاسی گسترده تر می شود و گروههای جدیدی به عرصه سیاست پا می گذارند ، فعالیت ناشیانه می تواند به بحران و انسداد سیاسی [ظهور دیکتاتوری] منجر شود." دیکتاتوری نزد مانهایم پدیده ای دموکراتیک معرفی می شود.
۳-بعد از جنگ جهانی دوم که دموکراسی به واژه ای بنیادین در فرهنگ سیاسی قرن بیستم تبدیل شد ( آن هم با نگاه پیروزمندانه و شکوهمندانه دموکراسی های لیبرال به آن!) حتی رژیمهای دیکتاتور مآب نیز کوشیدند تا نظام و روش سیاسی خود را دموکراتیک بخوانند و آن را بر آمده از رای مردم بنامند. در اینجاست که سویه خطرناک عقل ابزاری با به کارگیری دموکراسی جلوه ای تازه پیدا می کند. دموکراسی که حال تبدیل به شعار فکری دوره بعد از جنگ جهانی شده بود ( تو بگو مد فکری و اسطوره ای در میان اسطوره های امروز) ، آلت دست عده ای بالذات سلطه جو و سلطه گر شد تا اقتدارطلبی نهفته در پس رفتار و گفتارشان را ارضاء کنند؛ و این گفته مشهور که دموکراسی را اصلی ترین دشمن دموکراسی معرفی می کند اینک معنای بیشتری پیدا می کند.
۴-پوپولیسم شکل دموکراتیک و بدیعی از دیکتاتوری است. دیکتاتور در برابر رای مردم در جامعه دموکراتیک قد علم می کند و می کوشد که ذهن و زبان مردم را به سمتی که می خواهد ببرد. او در این راه از عناصر عوام فریبانه سود می جوید تا چشمها را بسته [ تر ] نگه دارد. دیکتاتور در برابر جامعه آرمانی بلند و دور و دراز را عرضه می کند که جامعه به مثابه کل باید نگاهش را فقط و فقط به آن افق آرمانی بلند معطوف کند و از هر چیز دیگر چشم بپوشد. نزد دیکتاتور همه برابرند اما نه در برخورداری از رای و حقوق یکسان بل در زیستن " گله وار " و به عبارت محترمانه " توده وار"؛ دیکتاتوری از جامعه اندام وار (ارگانیک) مدرن برای رسیدن به مقاصد و آرمانهای ایده ئولوژیک خود سود می جوید.اگرچه دیکتاتور همچنان از مواریث باقی مانده از " استبداد " بهره می گیرد اما با آن یکی نیست زیرا دیکتاتوری مثل استبداد نه یک پدیده فردی و سنتی بلکه پدیده ای مدرن و جمع گرا و کل باور است.
۵-دیکتاتور جامعه دموکراتیک را آشکارا سرکوب می کند اما پوپولیست از او " عاقل تر " است. دیکتاتور " اراده معطوف به قدرت" اش حتی سویه عقل ستیز نیز دارد؛ او مدعی است عقل ابزاری ( و سوژه دکارتی) را کشف کرده و می خواهد بر " سوژه محوری و تکنولوژی سیاره ای [ مثل آراء هایدگر ] " حاکم بر فرهنگ مدرن فایق آید؛ سودای ساختن جامعه ای صنعتی و پیشرفته را به دور از آسیبهای " اخلاقی " موجود در مدرنیته در سر می پروراند. در پس دیکتاتوری مدرن حتی رویه ای اخلاقی نهفته است و اراده معطوف به قدرت نظام دیکتاتوری در پس رفتار غیر اخلاقی اش، امری اخلاقی را جستجو می کند ( که این یکی از نشانه های همدلی عمیق دیکتاتوری مدرن با مدینه فاضله امثال افلاطون است)
... اما پوپولیست از اراده معطوف به قدرتی بهره می برد که به مراتب اصیل تر از دیکتاتوری است. او قدرت را فقط و فقط برای قدرت می جوید و هیچ امر اخلاقی در پس اعمالش نهفته نیست. خردابزاری پوپولیست از اخلاق نیز در سطحی وسیعتر از دیکتاتور امری ابزاری می سازد. اگر دیکتاتور در محاسبات آسیب شناختی و آرمان طلبانه اش دچار اشتباه شده بود ، پوپولیست دیگر دچار چنین اشتباهی نیست؛ او جز قدرت هیچ آرمانی را نمی شناسد. پوپولیست " برابری خواهی اقشار متوسط و پایین جامعه " را که در مرحله ای از تاریخ ، استبداد را ساقط کرد ، به " سلطه اقشار فرو مایه و فرو دست جامعه" معکوس می کند. اگر دموکراسی خواهی در پی حذف ارزشهای اشرافی از جامعه مدرن بود ، پوپولیسم ارزشهای متوسط و پایین را در جامعه رواج می دهد. پرهیز از نخبه گرایی در فرهنگ آغازین دموکراتیک در دیکتاتوری جایش را به نخبه گرایی افراطی می دهد ولی در پوپولیسم نخبه ستیزی و سطح گرایی اوج می گیرد. دیکتاتور محصول "عصر روشنگری " است و پوپولیست برآیند عصر "پایانها". شاید بتوان پوپولیسم را به عنوان پدیده ای قرن بیست ویکمی معرفی کرد که " فرم " دموکراسی را با "محتوا"ی دیکتاتوری در هم می آمیزد.
۶-ساده انگاری است اگر پوپولیسم را با عوام فریبی صرف یکسان بگیریم. عوامفریبی با پوپولیسم هم-نسبت است اما شخص پوپولیست عوام فریب و عوام زده نیست بلکه عوامگرا است؛ که متاسفانه سکه قلب دموکراتیک شدن فرهنگ همین عوامگرایی است؛ و در اینجاست که پوپولیسم نه به عنوان پدیده ای صرفا سیاسی که در مقام امری فرهنگی و فکری رخ می نماید. پوپولیسم سیاسی ای که در یک دهه اخیر در جهان اوج گرفته ، نتیجه نهایی فرهنگ عوامگرا ( و نه عوام زده) چند دهه اخیر است: صنعت فرهنگی که در دهه های اخیر در سینما و موسیقی و داستان و... تخیل آدمها را به بازی گرفته است.
مانهایم دیکتاتوری را زاده دموکراتیک شدن فرهنگ می دانست ؛ فرهنگ دموکراتیکی که دیکتاتور با آن می ستیزد اما پوپولیسم آنتی تز تازه ای است که نه دموکراسی ناب و نه دیکتاتوری اصیل را با خود دارد بل از هر دو آنها بهره کشی می کند. پوپولیست بر خلاف دیکتاتور حیات فردی افراد را به رسمیت می شناسد و روی آن حساب می کند؛ او می کوشد تا فرد را با "احترام" در دل گله جای دهد و ذهن او را پیشتر با رسانه و تبلیغ و شایعه و از همه مهمتر امیدهای واهی (و علی الظاهر واقعی) انباشته کند. پوپولیست از عقده های سرکوب شده فرد و جامعه برای بالا رفتن از نرده بان قدرت استفاده می کند. او یک روانشناس اجتماعی است که حتی اگر به طور آکادمیک و علمی وارد تحقیق در این حوزه نشده باشد ، به طور غریزی و با استعدادی " خداداد " در گرایش به عوام و نهایتا بهره برداری ابزاری از این دانش سود می جوید.
۷- پوپولیسم برآیند دیالکتیک دموکراسی و دیکتاتوری است. پوپولیست به مثابه فرزند [ عصر یا وضعیت ] پست مدرن ، منطق سرمایه داری متاخر را خوب می شناسد. پیش فرضهای معرفتی و هستی شناختی عصر بعد از جنگ جهانی دوم به شدت تغییر یافته اند. بشر وارد مرحله تازه ای شده است: اصطلاحاتی چون جامعه مابعد صنعتی ، عصر اطلاعات، مدرنیته واپسین و... هر کدام می کوشند تا این مرحله تازه (یا همان پست مدرن) را تبیین کنند. این دوره که اوج غلبه فرم بر محتواست در سیاست (حداقل در دهه اخیر) به ظهور پوپولیسم در سراسر دنیا منجر شده است. اینک آرمانهای بزرگ بشری یعنی آزادی و برابری چون توپ بسکتبال در فرهنگ آمریکایی مسلط روز دست به دست می شوند تا همانطور که در گذشته به مثابه توپ فوتبال برای فرهنگ اروپایی زیر لگدهای هیتلرها و استالینها و ... از محتوا تهی شدند ، در حد شکل و صورت یا همان فرم باقی بمانند. سهم ما شرقیان نیز در فرهنگ " جهانی شده " بعد از جنگ جهانی روشن تر از آن است که نیازی به سخن داشته باشد.
پوپولیسم روی قلب سکه دموکراتیک شدن فرهنگ و نتیجه نهایی عقل ابزاری و همبسته الزامی سرمایه داری متاخر است.
۸-آیا راه برون شدی از این وضعیت وجود دارد؟
| +| نوشته شده توسط در شنبه 16 تیر1386 و ساعت 12:7 بعد از ظهر |
چند طرح ناتمام
بعذ از مدتها زندگی بی کلمه عهدم را شکستم و وقتی لابلای کتابهای فلسفی پرسه می زدم این چند طرح ناتمام را نوشتم:
از یاد رفته ام
یا از یادشان برده ام؟
نمی دانم!؟
من در آنها بوده ام
یا آنها در من؟
نمی دانم!؟
غمی که پنهان می کنی
و چشمهایی
که مرا به شعر وادار می کنند
راز تو گلی است
که از گریه سرخ است
می توانی سخن نگویی
و بزرگ بمانی
چشمهایت را می شنوم
آنگاه که " دوستت دارم " لبهایم
تو را می نگرند
و تو صدای مرا
لمس می کنی
اشکهای من
کلمه می شوند
و در متن نگاه تو معلق می مانند
شاید اینگونه
معنای تازه ای بیابند
آنسوی گفتار
حقیقتی اگر هست
در فریب چشمهای توست
که هستی مرا به بازی می گیرند
که مرا در نشانه ها گم می کنند
بی دلالت!
در گیر و دار زمان تهی از دم
با التهاب یاد تو
هر دم
نفس می کشم...
شاید رهایی ممکن نیست
و جهان
امروز و فردا می کند
همه چیز به نگفتن می رسد
و تقدیر همه شعرها
ناتمام است
| +| نوشته شده توسط در یکشنبه 10 تیر1386 و ساعت 11:6 بعد از ظهر |
انديشه/هستي
انديشه/هستی
مساله اين نيست كه هيچ واقعيتي بيرون ذهن ما وجود ندارد ، بلكه بيشتر اين است كه هيچ ذهني بيرون واقعيت وجود ندارد. (اسلاوي ژيژك)
ميگل.د.اونامونو در كتاب شورانگيز خود سرشت سوگناك زندگي (كه تحت عنوان درد جاودانگي به فارسي ترجمه شده است)مي گويد كه سوگناك ترين مساله فلسفه آشتي ميان "عقل و عشق" است.قصد تاويل كلام اونامونو را ندارم اما شايسته است با قدري تامل دريابيم كه دردناك ترين چالش فلسفه سخن گفتن از جدايي و گسيختگي، يا عدم جدايي و گسيختگي "انديشه و هستي" است. با اين حال نمي دانم كه تا چه حد مي توان دوگانه عقل و عشق نزد اونامونو و شاعران و عرفا را با دوگانه انديشه و هستي متناظر دانست و يكي گرفت.
مي انديشم پس هستم!؟
دكارت، پدر فلسفه مدرن، معتقد بود كه با گزاره ساده دلانه "مي انديشم پس هستم" ،از معبر انديشه مي توان هستي (وجود عالم خارج) را اثبات كرد.او باور داشت كه اگر بتوان در هر چيز شك كرد اما نمي توان در خود عمل "شك" ترديد ورزيد؛پس در اينكه شك مي كند شك نداشت.او كار را به اينجا مي رساند كه از انديشه خود وجودش را و به تبع آن عالم(خارج) را نتيجه مي گيرد و بنياني تازه براي فلسفه پايه گذاري مي كند كه آن را از بنيادهاي حكمت قرون وسطي مي رهاند و استقلال و خودمختاري را به انسان و عقل بشري باز مي گرداند. دكارت ديگر در پي حقيقت (ديني) قرون وسطي نبود بلكه مي خواست به يقين (از نوع رياضي) برسد. بنابراين نزد او فكر كردن نه تنها مساوي "بودن" كه حتي اعم از آن است چون "بودن" از آن نتيجه مي شود.
فيلسوفان بعد از دكارت تا قرن بيستم همواره دغدغه پر كردن شكاف ميان اين دوگانگي را داشته اند. از اين دوگانگي و گسيختگي تحت عنواني چون دو گانه "روح و بدن" ، "سوژه و ابژه" و در نهايت "هستي و انديشه" ياد مي شود. اينكه اساسا دوگانگي در تاريخ فكر بشراز كجا آغاز شده است و دليل و دلالت آن چيست، خود سخني است كه مجالي جداگانه مي طلبد.
انحلال سوژه !؟
فكر براي دكارت تلوحا اعم از هستي بود و مقدم بر آن؛چرا كه هستي از آن منتج مي شد. به واقع منشاء سوبژكتيويته (خود بنيادي و خود آييني) عقل راسيونل و مدعيات جهانشمول آن درست در همين امر نهفته است يعني ادعاي برخورداري از نگاهي كه مي تواند بر همه چيز اشراف داشته باشد ، آن را به چنگ فهم در آورد و بر آن سلطه جويد: سوژه اي كه خود را بر جهان مسلط "فرض مي كند" و مدعي است كه احكامش از كليت و شمول تام و تمام برخوردار است؛ سوژه تماميت خواه!
فلسفه اگزيستانسياليسم در قرن بيستم در پي آن بود تا راه حلي غيرعقلي و ضد هگلي براي اين مساله بيابد. مارتين هايدگر نياي بزرگ فلاسفه وجودي كه خود را "وجودي" نمي دانست، در جدالي تنگاتنگ پنجه در پنجه دكارت افكنده بود تا سوژه دكارتي را دليل اصلي دوري از هستي معرفي كند. هايدگر با تشخيص خودبنيادي عقل سلطه طلب مدرن ، ويژگي اصلي دازاين را "هستي-در-عالم" مي داند و نزد او دوگانه هستي [عالم] و انديشه [ذهن بشري يا سوژه] منحل مي شود و مدعي است كه انسان به جهت شان كون في العالم نمي تواند به نگاهي فراتر و برون از عالم دست يابد؛ دازاين صرفا با عالم درگير مي شود و تنها در مواقع حيرت و هيبت است كه آدمي به امري التفات مي كند و از نگاه خاصي نسبت به آن برخوردار مي شود. مثال معروف چكش نزد هايدگر مبين همين گونه التفات هاست. انسان هيچگاه نمي تواند از هستي دور شود تا آن را به چنگ فهم آورد. انسان در هستي است و هستي نيز خود را از معبر انسان آشكار مي كند. فهم هستي و تاريخ هستي نيز از واسطه همين آشكارگي رخ مي دهد.
جهان دازاين در هايدگر هستي و زمان بيشتر در معناي جايگاه دازاين مطرح است اما در هايدگر بعدي جهان با تاريخ و به عبارتي تاريخ هستي پيوند مي خورد و در برابر زمين قرار مي گيرد. تاريخيت كه هايدگر آن را از ايده آليسم آلماني و مهمتر از آن از ديلتاي به ارث برده است ، ديگر مبناي گسست هايدگر از عقل دكارتي و وارثان آن در عصر روشنگري بود. مدعيات جهانشمول و كلي عقل كه سوداي همه-زماني و همه-مكاني را با خود داشت، در زمانمندي و تاريخمندي دازاين نزد هايدگر قدرت عموميت و قوت سلطه گري اش را از دست مي دهد. آگاهي بشري كه از دكارت به اين سو فراتر از هستي مي توانست آن را در بر بگيرد و بر آن فائق آيد با تاريخ و سنت گره مي خورد و در اينجا الگوي روشنگري كه از رهايي كامل عقل از طبيعت و سنت و دين سخن مي گفت ، با شكست مواجه مي شود. تاريخ ساحتي نيست كه در عقل آدمي فرو كاسته شود بلكه اين ذهن بشر است كه در تاريخ است و تاريخي دارد. اين روند مي خواهد درست در روندي عكس خواسته هگل گام بردارد كه تحت تاثير دستاوردهاي روشنگري مي خواست بنيادي براي تاريخ بيابد كه نه در طبيعت كه در آگاهي سوژه و به عبارت بهتر "آگاهي سوژه به آزادي از طبيعت" ريشه داشته باشد.
همانطور كه دريدا گفته است نقدي كه هايدگر به نيچه در باب خودبنيادي فكر نيچه وارد مي كند بر خود هايدگر نيز وارد است چرا كه هايدگر خود را از سنتي كه نقد مي كند به تمامي جدا نكرده است. پروژه هايدگر در آنجا به چالش مي افتد كه دازاين هايدگر به شدت سوبژكتيو باقي مي ماند. او فردي تنهاست كه زندگي اش دريچه اي به " ديگري" ندارد و خود جهانش را به طرزي اصيل و آرماني بنا مي نهد. اين تلاش و تقلا براي بنيان نهادن جهان ، به تنهايي روز افزون دازاين به ويژه در برابر مرگش منجر مي شود.
سوژه آزاد!؟
اگزيستانسياليسم افسارگسيخته ( و در عين حال پر شور) فرانسوي و اختصاصا شخص ژان پل سارتر به طرزي شتاب زده برخي از عناصر بنيادين فكر هايدگر را بر گرفت تا بتواند آزادي انسان را در ساخت و پرداخت زندگي اش و بر عهده گرفتن مسئوليت اعمال و بودنش توجيه كند و با پيوند آن با برخي عناصر انقلابي تفكر ماركسيستي ، انسان بعد از جنگ را با اميد و شور زندگي آشتي دهد و او را به ساختن دوباره جهان وا دار كند.سارتر مي خواست تا آذمي را كه امكاني است ميان هستي و نيستي بر آن دارد تا هستي برگزيند و آن را به دوش بكشد. رد پاي اين شتابزدگي در آراء و آثار هربرت ماركوزه نيز به چشم مي خورد اما غفلت اين متفكران از نقش تاريخ و سنت وزبان و به عبارتي ساختار، تفكر آنها را به امري ناتمام مبدل ساخت.
ساختار!؟
فيلسوفان ساختارگرا و پسا ساختارگرا به دنبال آن بودند تا با مخالفت با سوژه باوري دكارتي ، معناي سوژه را در ساخت و گفتماني كه سوژه در آن حضور دارد و به عبارت دقيق تر "توليد مي شود" ، ذريابند. مركز زدايي از سوژه امري است كه اين گروه از فيلسوفان در تحليل سوژه و نسبت آن با ايده ئولوژي،ناخودآگاه،جامعه،تاريخ و از همه مهمتر "زبان" در پي آن هستند. اين دسته از متفكران از انفياد سوژه در برابر خودمختاري آن سخن مي گويند و زمانمندي هايدگر و ادوار تاريخي هستي در اينجا به "زمان-بندي"،"مكان-بندي" و "زبان-بندي" در سوژه مبدل مي شود. سوژه در نسبت با زمان يا در افق زمان فهم نمي شود بلكه در انحصار زبان و متن مي ماند. به تعبير آلتوسري سوژه صرفا مورد خطاب قرار مي گيرد و داراي هيچ خلاقيت خود جوشي نيست.
گاهي مي انديشم / گاهي هستم
ژاك لكان، فيلسوف و روانكاو فرانسوي، از سوژه به ويژه سوژه دكارتي تفسير و تبيين جالب تري دارد. او دوگانه "فكر مي كنم پس هستم" را به دوگانه "يا فكر نمي كنم يا نیستم" معكوس مي كند. نزد لكان بنيان آدمي در آرزو يا آرزو مندي و [با كمي مسامحه] ميل ريشه دارد ومطلوب ميل همواره "غير" است؛اين غير يا ديگري نيز به نوبه خود امري غايب است. آدمي براي ارضاي ميل به مثابه يك سوژه خط خورده، خود را كنار مي كشد تا از اين غياب مطلوب ميل حاضر شود. آنجا كه آدمي در پي " نفي ميل " بر مي آيد و از تمتع و آرزومندي خود چشم مي پوشد، ديگر مطلوب ميلي حاضر نيست تا به آن فكر شود پس غياب غير حضور فرد را به همراه دارد. اين فرآيند هويت يابي را لكان با عبارت زير خلاصه مي كند: " يا فكر نميكنم يا نيستم" به اين معنا كه "آنجايي كه هستم فكر نمي كنم وآنجايي كه فكر مي كنم نيستم".
در اين معنا جمله پل والري را كه "گاهي مي انديشم ، گاهي هستم" مي توان به اين شكل تفسير كرد كه معكوس گفته لكان تلقي شود و به جاي ويرگول ميان عبارت مي توان خط تفكيكي قرار داد: "گاهي مي انديشم/گاهي هستم"؛ گاهي مطلوب ميل در من است(حاضر است) ومن مي انديشم ، گاهي نيز مطلوب ميل يا ديگري در من نيست (غايب است) و من هستم. اساسا هويت و هويت يابي سخت وابسته به غير است و امر منفي. ضميرناخودآگاه نزد لكان به شيوه اي هگلي از نوعي "نفي اثباتي" برخوردار است و اميال دفع شده (نفي) به ضميرناخودآگاه تعين (ايجاب) مي بخشد.در اينجا سوژه گي و انديشمندي آن ، و همچنين سوژه گي و هستيمندي آن در فرآيندهاي حضور/غياب و نفي/اثبات به هم مي رسند.
به تعبير اسلاوي ژيژك ، سوژه در فاصله ميان امر نمادين و امر واقعي وجود مي يابد؛ سوژه شكاف يا فضايي خاي و تهي است كه از "هيچ" ماندنش "بيرون" مي آيد و خود را در نظم نمادين به "چيزي" مبدل مي كند. جبران فقدان ذاتي سوژه به اين معناست كه آدمي با انكار "امر واقعي" به حوزه نمادين وارد مي شود و نظم واقعي را به واسطه زبان صورتبندي و در نهايت نفي مي كند تا خودش را بسازد. در اين فرآيند اگرچه نظم نمادين يا ديگري بزرگ بر ما تقدم و اولويت ساختاري دارد ( و اين به معناي فرو افتادن در دام باور به ساختار است) اما ورود به نظم نمادين براي گسست از امر واقعي و دستيابي به انسجام انجام مي شود و فرآيندي "فردي" است. هويت شخصي و فردي سوژه به واسطه ورود به نظم نمادين تعيين مي گردد وتعين مي يابد. سوژه با ورود به نظم نمادين دست اندر كار ساختن هويت خود (هويت يابي) مي شود: پيوند با امر نمادين براي گسستن از نظم واقي و دسترسي و دستيابي به خويشتن.
نكته مهمي كه اين نوشته در پي آن است، آنكه سوژه لكان-ژيژك دچار خودبنيادي و اگر دقيق تر بگويم "توهم مبتني بر خودبنيادي" نيست زيرا اگرچه به مثابه سوژه به عالم مي نگرد ولي نگاهش مدعي جهانشموليت و كليت سوژه دكارتي و عصر روشنگري نيست. اين سوژه فرديت خويش را پذيرفته است و مي داند كه تنها از يك زاويه ديد خاص مي تواند امور را نگاه كند، مي داند كه اشراف تام به عالم و ساختار توهمي بيش نيست و از تماميت خواهي اش دست مي كشد؛ وجود يك منظر در نگاه خود و حتي تعدد مناظر را به رسميت مي شناسد و جهان را به چشم خويش مي بيند و مدعاي بي طرفي ندارد: ژيژك اين نگاه را " منظر باوري كلي نگرانه " مي نامد.
| +| نوشته شده توسط در دوشنبه 4 تیر1386 و ساعت 0:50 قبل از ظهر |
در دفاع از فلسفه
سخنی با احسان شريعتي *
با گراميداشت خاطره معلم فقيد علي شريعتي و اداي احترام به خانواده او
ضد فلسفه بودن شريعتي آشكار تر از آن است كه بتوان با تفسيرهاي آنچناني و شبه فلسفي پنهانش ساخت. "چسباندن" شريعتي به فلسفه نه براي فلسفه خوبيت دارد و نه براي خود او (و نه براي دينداران معتقد به راه شريعتي و از همه مهمتر فرزندان فرهيخته او)
شريعتي شخصيتي عجيب و غريب و تا حدودي استثنايي داشت؛ شخصيتي بسيار دوست داشتني كه من در طي اين سالها كوشيده ام مرعوب جادوي كلام و شهود شاعرانه نهفته در كلمات او نشوم. او از موهبت برخورداري از رنجهاي عميق بهره مند بود و همين امر از او يك انسان درد آكاه و ستم شناس ساخته بود كه در آتش دغدغه هايش مي سوخت.خواسته ام تا مرعوب او نشوم چرا كه او را در القاء بسياري از پيش فرضهاي ايده ئولوژيك و هويت انگاري افراطي در ميان مردم و حتي روشنفكران ايراني مقصر مي دانم.
من هم نبوغ او را مي ستايم و هم از كم دانشي او شكوه دارم؛ او با آنكه عمر چنداني نكرد (مثل نبوغ و سن و سال غزالي) اين همه نوشته و گفته از خود باقي گذارد اما به واسطه دانش اندك و تك بعدي خود، صرفا تحليلهايي ارائه مي داد كه بسيار شتابزده و با اندكي تخفيف ذوقي بودند.او نه تنها تلاش مي كرد مباحث ديني و جامعه شناختي و يا فلسفي را قابل فهم (يا عامه فهم) كند( زيرا در مقام معلم سخن ميگفت) بلكه بيشتر از آنكه آن را براي مردم عامه، قابل فهم سازد، آن را به شيوه اي عاميانه براي خود قابل فهم ساخته بود.
چه دوست داشته باشيم و چه دوست نداشته باشيم شريعتي هيچ ذائقه فلسفي نداشت و در بهترين حالت نمونه اي روشن از يك روشنفكر جهان سومي بود؛ از غرب و اندیشه غربی فقط ماركسيسم و اگزيستانسياليسم را مي شناخت و چند فيلسوف انگشت شمار ، آن هم نه به طور دقيق (و صد البته برخي متفكران و نويسندگاني كه زاييده تخيل و آرمانهاي شخصي او بودند) و از شرق نيز ، اگر نگوييم صرفا، به اسلام صدر اسلام تكيه داشت و گاهي حكايت بودا و مسيح.در مقايسه با آل احمد تاثير علمي و آكادميك او در شناخت غرب و فرهنگ و فكر غربي به مراتب كمتر است.اگر آل احمد به ترجمه برخي آثار ادبيات و فلسفه غرب همت گماشت،شريعتي هر آنچه دوست ميداشت و به كارش مي آمد، برمي گرفت و به قرآن و دين نسبت مي داد.
شريعتي سوداي دين داشت و به اصلاح ديني (پروتستانتيسم اسلامي) چشم اميد بسته بود؛ با آنكه از كتاب (به ويژه در مقام معجزه) دفاع مي كرد، دردش آن بود كه نشان دهد "ابوذر بدوي از صدها بوعلي و ابن رشد و ملاصدرا اثربخش تر" است.دفاع از اسپارتاكوس بي سواد وابوذر بدوي ، نه براي احياي معنويت ، كه براي تخريب شخصيتهاي بزرگي مثل سقراط،افلاطون،ارسطو،ابن سينا،ملاصدرا و در يك كلام كل ميراث فرهنگ بشري بود.
شريعتي با هر نوع عقلانيت فرع بر دين (و نه حتي غير ديني) سر سازش نداشت؛ ابن سيناستيزي او نماد چنين امري است.او مدافع كنار گذاشتن عقل [فلسفي] بود تا بتواند بفهمد (شعار معروف مسيحيت قرون وسطي).فلسفه نزد او "قابل خواندن است اما نه قابل اعتماد و فلسفه فقط براي بازي و ورزش ذهن خوب است."
شريعتي در مقام يك روشنفكر جهان سومي نقش كسي را بازي مي كند كه مي خواهد اعتماد به نفس از كف رفته اش را با "سخن گفتن" از داشته هاي گذشته اش احيا كند؛ دائما حرافي مي كند كه ما اين بوده ايم و چنان بوده ايم و غرب مديون پيشرفتهاي تمدن ما بوده است. اگر اشاره اي به فلسفه اسلامي مي كند از اين جهت است.
شايد شريعتي ادامه سيد جمال و اقبال باشد اما اگر منطقي باشيم او ادامه فلسفي آنها نيست يا لااقل روش و فكر و ذهن و زبان شريعتي به هيچ وجه فلسفي نبوده است. او از كم سوادي روشنفكران نسلش به حق شكوه داشت (كه خود او نيز يكي از آنهاست) و "از خود بيگانگي" روشنفكران را در برابر غرب نكوهش مي كرد با اين همه خودش خبر نداشت كه اين از خود بيگانگي چگونه به واسطه مكانيسم هاي دفاعي و نوعي سركوبگري واپس زده شده و روي ديگر سكه را در اندشه و آراء او متجلي ساخته است.سوداي بازگشت به خويش با اين پيش زمينه صورت مي گيرد تا از سنت اجتماعي اسلام يك ايده ئولوژي بسازد: ايده ئولوژي هويت سازي كه در برابر غرب دوام آورد و دست آخر نيز بگويد: "اسلام صلح نيست،اسلام جنگ است."
در تحليل مفاهيم متناقض نماي دموكراسي و به عبارت بهتر دموكراسي نخبه گراي شريعتي يا به قول خودش "دموكراسي متعهد و هدايت شده" نيز بهتر است سخني نگوييم كه تاريخ قرن بيستم و دو جنگ جهاني و عوارض آن بهترين پاسخ به شريعتي است. با همه درد او در مبارزه با جهالت ديني و تلاش او براي گشودن چشم عوام در برابر متحجرين، اسلام شريعتي اگر نگوييم اسلام بنيادگرا است اما عناصر فراواني از بنيادگرايي ديني را با خود دارد.
* پاسخی به مقاله در ستایش و سنجش فلسفه به قلم احسان شریعتی در روزنامه شرق (کلیک)
| +| نوشته شده توسط در چهارشنبه 30 خرداد1386 و ساعت 6:26 بعد از ظهر |
درگذشت رورتي ؟
مرگ ريچارد رورتي، فيلسوف پراگماتيست آمريكايي
در سكوت خبري
گفته ميشود ريچارد رورتي، فيلسوف پراگماتيست آمريكايي، جمعه 8 ژوئن بر اثر بيماري سرطان طحال در سن 76 سالگي در منزلش در نيويورك درگذشته است؛ اين در حالي است كه بهجز چند پايگاه اينترنتي غيررسمي، خبر درگذشت رورتي را هيچ منبع خبري نقل نكرده است.

به گزارش خبرگزاري فارس، پايگاه اينترنتي اوپينيون، كلوس و ويكيپديا، از جمله منابع غيررسمي خبر درگذشت رورتي هستند. «پيشامد، بازي و همبستگي» با ترجمه پيام يزدانجو، «اولويت دموكراسي بر فلسفه» با ترجمه خشايار ديهيمي و «فلسفه و اميد اجتماعي» با ترجمه عبدالحسين آذرنگ و نگار نادري، از جمله آثار رورتي هستند كه به فارسي ترجمه و منتشر شده است. در ابتداي ترجمه فارسي كتاب «پيشامد، بازي و همبستگي» آمده است: «ريچارد رورتى از بارآورترين و بحثانگيزترين انديشهگران زمانه ما است. بارآورى او از بابت آثار بنيانستيزى است كه در طول دو دهه شصت و هفتاد در باب «فلسفه تحليلى» پديد آورده، بردبارانه و بهدقت راه خود را بهسوى «فلسفه پسا – تحليلى» و بهموازات آن «مصلحتباورى نوين» (نو – پراگماتيسم) گشوده، حاصل اين همه را مىتوان در عمدهترين اثر او در اين دوره، و يكى از مهمترين آثار فلسفى در نيمه دوم قرن بيستم در آمريكا، «فلسفه و آينه طبيعت» (1979) ملاحظه كرد. با اين حال، رورتى از معدود فيلسوفان آمريكايى است كه، در عين كوشش براى پىگيرى فلسفه آنگلو - ساكسونى، بهويژه آثار فيلسوفان آمريكايى، از جيمز و ديويى گرفته تا كواين و ديويدسون، به كاوش در فلسفه اروپاى قارهيى پرداخته و همسخن نيچه، هايدگر، ويتگنشتاين، دريدا، و ديگران شده – اين تأثيرپذيرى و تعامل فكرى تقريباً در تمام آثار او، از نخستين اثر مشهورش «چرخش زبانشناختى» (1967) گرفته تا واپسين اثر منتشرشده او بههمراه واتيمو («آيندهى دين» 2006)، نمودى نازدودنى دارد.»
| +| نوشته شده توسط در چهارشنبه 23 خرداد1386 و ساعت 0:50 قبل از ظهر |
ژیژک: متعالی/مبتذل

ژیژک: متعالی/مبتذل
اسلاوی ژیژک از آن دسته از فیلسوفانی است که وقتی از راه می رسد ، همه چیز را به می ریزد و رو به راه می کند و می رود.
ژیژک در زمره نظریه پردازان انتقادی عصر ما جای دارد. او با اتکا به روانکاوی لکان و به کارکیری گسترده این نظریه در عرصه سیاست و اجتماع و هنر ، به روانکاوی پس از لکان وجهه تازه ای می بخشد. منابع دیگر آرا ژیژک ، هگل (البته هگل ژیژک) و کارل مارکس است. او که صراحتا خود را مارکسیست می خواند، به تفابل و تضاد و دیالکتیک (از نوع ژیژکی آن) اهمیت فراوانی می بخشد و در سطح نوعی روانکاوی اجتماعی و سیاسی به کار می گیرد. از دیگر ویژگی های او آن است که این شیوه را در مورد هنر و به طور مشخص سینما که نزد ژیژک همواره هنر اصلی و اصیل است و حتی در عرصه فرهنگ عامه و عامه پسند به کار می گیرد. این مقدمه کوتاه بهانه ای است برای معرفی آثار موجود از ژیژک و درباره ژیژک در زبان فارسی:
اسلاوی ژیژک گزیده مقالات: نظریه، سیاست، دین (مترجمان : مراد فرهاد پور و دیگران - گام نو - ۱۳۸۴)
رخداد مجموعه مقالاتی است از ژیژک به همراه یک مقاله در شرح آرا او وچند پیوست. و به قول مترجمان آن برای جامعه ما که تفکر را فراموش کرده است ، می تواند در مقام انگیزه ای برای تفکر عمل کند.
گشودن فضای فلسفه: گفت و گوهایی با اسلاوی ژیژک (گلین دالی - مترجم مجتبی گل محمدی - گام نو - ۱۳۸۶)
این کتاب مجموعه ای است از چند مصاحبه با ژیژک توسط گلین دالی و پرسشهایی در مورد سیاست و روانکاوی و فرهنگ.
اسلاوی ژیژک (تونی مایرز - ترجمه احسان نوروزی -نشر مرکز - ۱۳۸۵)
کتاب شرحی است خواندنی و روان از نظریات ژیژک. و شاید برای ورود به اندیشه های او بسیار مناسب باشد.
این مقدمه ای باشد تا در آینده نزدیک به شرح بیشتری از ژیژک بپردازیم...
| +| نوشته شده توسط در یکشنبه 23 اردیبهشت1386 و ساعت 0:24 قبل از ظهر |
|